بوي سمبوسه بازهم به مشامم ميخوره و مي پيچم توي ساندويچي،داداش

دمت گرم يه دونه بده،چند ميشه ؟ها....بيا دمت گرم.

سس ميريزم رو سمبوسه و گاز ميزنم ، باهمون گاز اول تندي سمبوسه

گلوم و مي سوزونه و اشكم رو درمياره توشلوغيه مغازه همچنان مشغول

خوردنم بي تفاوت به دنيا به آدمهاي دوروبرم .

ميام بيرون انگار يه خون تازه اي توي بدنم ريختن،پاكت سيگاررو در ميارم و

يه سيگار ميزارم گوشه لبم آخ كه عاشق سيگار بعدازغذاهستم،اه لعنتي

روشن شو ديگه تو چته؟ توكه جات گرم ونرمه توي قوطي كبريت توهم بامن

لج كردي؟آها اين شد .كبريت رو همينطور كه ميبرم نزديك سيگار راه ميرم

فارغ ازاين دنيا ،پك اول رو هميشه ميدم بيرون ،سريع پك دوم رو روونه ريه

هام ميكنم تا اونهام جون بگيرن.سيگار به دست راه مي افتم ،توي اين

هواي سرد يخ زده دارم عرق ميكنم .راه ميرم راه ميرم چشمهام رو تنگ

ميكنم وسعي ميكنم آدمهايي رو كه ازروبروم ميان رو محو ببينم، دنياي

تار ....تار...تار،همينجوري كه دارم سيگار ميكشم وآدمهارو تار ميبينم صداي

يه آهنگ به گوشم ميخوره يه لحظه فكر ميكنم ..........آهنگ الهه نازه كه

يكي داره ناشيانه باآكاردئون ميزنه ناخودآگاه چشم هارو دوباره باز ميكنم

واين دفعه واضح مي بينم كه بغل يه پيرمرد دوره گرد نوانده وايستادم 

ودارم به چشمهاش زل ميزنم اون هم زل زده به چشمهام وداره ميخنده، تو

دلم ميگم توهم بخند توهم به احوال من بخند دنيا كه داره به من ميخنده

توهم روش كه يكدفعه ميگه جوون من به تونمي خندم دارم به روزگار خودم

ميخندم،يكدفعه توي پياده رو ميشينم بغلش ؛ازكارم تعجب مي كنه وپاكت

سيگاررو درميارم ميگم بفرما ...ميخنده و ميگه توهم كه مثل خودم ديوونه اي

،باخنده جوابش رو ميدم وميگم مابيشتر.شروع ميكنه به زدن ميگم خيلي

خارج ميزني ميگه نه تاحالا از ايلام اونور ترنرفتم ؛با اين حرفش ازخنده ولو

ميشم توپياده رو ،مردمي كه رد ميشن انگار كه ديوونه اينجوري نديدن نگام

ميكنن ورد ميشن ميگه هههوي چته؟ كوفت ...مگه چي گفتم؟ دوباره بغلش

ميشينم و ميگم ؛مگه نگفتم كه تو ديوونگي ازتو بيشترم؟ يه لبخند ميزنه كه

به دلم خيلي ميشينه.شروع ميكنه به نواختن ايندفعه بهتر ميزنه بهم ميگه

بخون ميگم با اين صداي من اون دوزارم كه گيرت مياد ميپره ها؛هيچي نميگه

و ميگه شروع كن..........باز اي الهه ي ناز ......كه نمي تونم ادامه بدم

وميزنم زير گريه يكدفعه ازجام بلند ميشم و سيگاري روشن ميكنم و

همينجور كه اشك ازصورتم مياد پايين ميگم ياعلي وراه مي افتم يكدفعه داد

ميزنه جوون خوش به حالت عمريه ميخوام به روزگارم گريه كنم اما نتونستم

خوش به حالت ويه ياعلي ميگه كه اين هم مثل خنده هاش تو دلم مي

شينه.

..................................

نوشته اي مربوط به چهارسال پيش كه دوباره پيداش كردم وبدون هيچ تصرفي براتون نوشتم.

 

البته به اصرار آرمین جان و شرمنده همه دوستان به خاطر غیبت بلند مدت.

یا حق

+ نوشته شده توسط مهدی نصرالهی در جمعه 10 خرداد1387 و ساعت |
استاد پرویز یاحقی

استاد پرویز یاحقی

.........................
نام اصلی :پرويز صديقي پارسی 
متولد 31 شهريور 
سال 1314 شمسي 
در: تهران خيابان صفي عليشاه 


.........................
پدر پرويزازمردان روشنفکر و تحصيل کرده ي زمان خود بود.واز آنجا که بيشتر در ماموريت هاي اداري به سر مي برد اکثرا فرزند کوچک وبا استعدادش، پرويز، در خانه استاد حسين ياحقي( دايي هنرمند خود) به سر مي برد. سه يا چهار سال بيشتر نداشت كه با انگشتان كوچكش روي آب پاش باغباني پدرش ضرب مي گرفت و نغماتي كه از استاد حسين خان ياحقي(دايي هنرمندش) ودوستانش شنيده بود را زمزمه مي كرد.
روح بزرگ و پر التهاب وي آرامش رااز وي صلب نموده، در صدد دستيابي به سازي برآمد.شايد آسان ترين سازي که در ايام کودکي ميتوانست در اختيار او قرار بگيرد ني لبک کوچک و ظريفي بود که تهيه آن براي او چندان مشکل نبود.او سعي داشت نغمات دلنشيني که در فضاي خانه و در کلاس درس استاد به گوش ميرسيد با ساز کوچک خود اجرا نمايد.
استاد که همشيره زاده خود را شيفته ودلباخته موسيقي مي ديد واز دورونزديک متوجه حالات او بود سعي کرد تا رضايت پدرومادر پرويز را براي تقديم هنرمندي بزرگ به عالم موسيقي جلب نمايد. ولي پدرش كه از كارمندان عالي رتبه وزارت امور خارجه بود ، با اين مسئله مخالفت كرد. از طرفي خانه ي آنها محل رفت و آمد بزرگترين چهره هاي موسيقي(استادان محجوبي،حسين تهراني ، صبا ، ني داود، عبادي و ...) بود و او تقريباً هر روز شاهد هنرنمايي آنان بود.با اينكه پدرش با موسيقي بيگانه نبود ،اما دلش ميخواست كه پسرش مهندس يا دكتر شود نه يك موسيقيدان.
مخالفت پدر از يك سو و تاكيد دايي از سوي ديگر ،كار را به جايي رساند كه پدرش تصميم گرفت او را از اين محيط دور كند و به بهانه ماموريت او را از كشور خارج كرد.
پرويز به خاطر دوري از تمامي عشق و آرزوهايش (موسيقي) به سختي بيمار شد. بيماري پرويز هر روز داشت شكل جدي تري به خود مي گرفت و پدرش كه بسيار او را دوست مي داشت ، هر روز او را نزد يك پزشك مي برد. بعد از مدتي نزد اين پزشك و آن پزشك رفتن عاقبت يك دكتر فرانسوي پس از معاينات زيادي به پدرش گفت كه فرزند خرد سال شما از دوري چيزي رنج مي برد. از او خواست كه هر چه زود تر آن چيز را كه از پرويز دور كرده به او باز گرداند.دكتر به پدرش گفت كه اگرغيرازاين باشد كودك شما از بين مي رود.
سه يا چهار سال آنجا به سختي گذشت .تا اين كه در آستانه ي ده سالگي با پول تو جيبي كه جمع كرده بود، از خانه ي پدري فرار كرد و به ايران باز گشت.او در ايران ماند و نزد استاد حسين ياحقي تعليم موسيقي را به صورت جدي ادامه داد.
علاقه واستعداد شگرف پرويز در فراگيري (نت) وملودي هاي گوناگون موسيقي باعث حيرت استاد شد.و مي ديد که دوره هاي رديف اول موسيقي راكه شاگردان ديگر دوران زيادي را صرف آموختن آن مي کنند، به سرعت طي کرده ودر حالي که از نظر سن و قد و قامت از همه ي آنها کوچکتراست در فراگيري دروس به آنها کمک ميکند.دوره آموزش رديف هاي پنجگانه ديگر استاد که عبارت بود از پيش درآمدها و چهارمضرابها و آهنگهاي ضربي ودستگاههاي موسيقي ايراني بودوتا دوره ي عالي بود يکي پس از ديگري طي شد در حالي که پرويز بيش از 11سال از سنين عمرش طي نشده بود.
منزل استاد ياحقي که در آن زمان محل اجتماع ورفت وآمد موسيقيدانان بزرگي نظيراستادان: ابوالحسن صبا ,مرتضي محجوبي,علي اکبرشهنازي,رضامحجوبي,حسين تهراني,رضا قلي ظلي,مرتضي ني داود وغيره بود وموقعيت خاصي براي دانشجويان موسيقي پديد آورده بود.استاد ابوالحسن صبا که متوجه نبوغ و استعداد خارق العاده وي شده بود از استاد او(حسين ياحقي) خواسته بود که چندي هم در نزد وي کار کند.پرويز با اشتياق فراوان آن را پذيرفت ومدت 2سال نيز نزد استاد صبا به فراگيري رديف هاي ايشان مشغول گشت.
روزها پس از يكديگر سپري مي شد تا اينكه براي اولين بار در سن پانزده سالگي به راديو راه پيدا كرد و يك قطعه ساز تنها اجرا كرد. اما پدرش اجازه نداد كه از نام فاميل صديق پارسي استفاده كند. به همين دليل دايي اش گفت كه تو از اين به بعد از نام فاميل (ياحقي) استفاده كن.
از همان زمان پرويز صديقي پارسي با عنوان پرويز ياحقي فعاليت خود را در اركستر استاد ياحقي ادامه داد تا اين كه در شانزده سالگي اولين اركستر خود را ، تشكيل داد.
در همان سال ها با استاد فقيد مرحوم جواد بديع زاده آشنا شد.
پرويز ياحقي همكاري خود را تا سن هجده سالگي با راديو ادامه داد،تا اينكه بنا به دعوت شادروان داوود پيرنيا براي برنامه ((گلها)) دعوت گرديد و او آهنگي بنام ( اميد دل من كجايي ) را براي اين برنامه ساخت كه با صداي زنده ياد غلامحسين بنان پخش گرديد، كه نوازندگان اركستر اين آهنگ عبارت بودند از: ابوالحسن صبا،حسين ياحقي،مرتضي محجوبي ،علي تجويدي ، حبيب الله بديعي و... كه اين عزيزان هر كدام خورشيد تاباني در عرصه موسيقي بودند
((پرويز ياحقي يكي از بهترين سليست هاي برنامه گلها بود و آثار به جا مانده اين هنرمند والا براي هر صاحبدلي الهام برانگيز است)) 


..........................
سالشمار زندگي استاد:
31 شهريور 1314: تولد در تهران، خيابان صفي علي‌شاه، در خانواده «صديقي پارسي»، مادرش (به نام «بدوي») از خواهران حسين ياحقي است. پدر، ديپلمات و كارمند وزارت امور خارجه است.
1321ـ 1319: اولين بارقه‌هاي استعداد موسيقي را بروز مي‌دهد. استاد ابوالحسن صبا او را مي‌بيند و به دوستش، استاد حسين ياحقي، سفارش تعليم او را مي‌كند. حسين ياحقي به‌‌رغم مخالفت‌هاي خانواده، پرويز كوچك را آموزش مي‌دهد.
1326ـ1322: اولين برنامه تك‌نوازي او ايستگاه بي‌سيم و پهلوي،‌ راديو تهران، اجرا مي‌شود. شماري از مردم فكر مي‌كنند كه استاد حسين ياحقي برنامه اجرا كرده است. افسانه «كودك اعجوبه» آغاز مي‌شود. آموزش نزد «دايي جان حسين» ادامه مي‌يابد. كودك اعجوبه، زندگي خانوادگي بي‌آرامشي را طي مي‌كند.
1330 ـ 1327: آوازه شهرت او در تهران مي‌پيچد.
حسين ياحقي، تعليم بعضي شاگردان و كار با خوانندگان نظير منوچهر همايون‌پور را به او مي‌سپارد. او برنامه‌هاي ديگري را در راديو اجرا مي‌كند، از خانواده پدري قطع علاقه مي‌كند و از مدت‌ها پيش به خانواده دايي جان حسين مي‌پيوندد. تحصيلات دبيرستان را نيمه‌كاره مي‌گذارد. با منوچهر شفيعي، بهرام سير، قاسم جبلي، نواب صفا، بيژن ترقي و... معاشرت و مسافرت مي‌كند و اولين صفحه‌هاي گرامافون از نواخته‌هاي او در كمپاني ايران‌ركورد پ‍ُر مي‌شود. پرويز صديقي پارسي با نام خانوادگي «ياحقي» در محافل موسيقي تهران آوازه مي‌يابد. اولين كلاس كوچك تعليم ويولون را در خيابان فردوسي جنب دفتر مجله سپيد و سياه، باز مي‌كند.
1334 ـ 1331 : شهرت روزافزون او بالا مي‌گيرد. بحران‌هاي روحي در عرصه خانواده و روابط خصوصي را تجربه مي‌كند و دو بار در اثر كسالت اعصاب بستري مي‌شود. پزشكان مثل هميشه موسيقي را تنها راه معالجه او دانسته‌اند. اولين آهنگ كلاسيك خود را در آواز شور و با كلام نواب صفا مي‌سازد (با نام «اي اميد دل من كجايي») و با اركستر راديو و صداي بنان اجرا مي‌كند. نزد استاد ابوالحسن صبا، رديف‌ها را مشق مي‌كند و با طرز رهبري اركسترهاي يك‌صدايي آشنا مي‌شود و كنار او هم‌نوازي مي‌كند. با داريوش رفيعي آشنا مي‌شود و براي صداي او اقدام به ساختن آهنگ ترانه مي‌كند. در اركستر مجيد وفادار، ويولون اول را او مي‌نوازد.
1336 ـ 1335: تعدادي آهنگ ‌ـ ترانه ماندگار حاصل همكاري او و رفيعي و ترقي ضبط مي‌شود. راديو تهران تجديد سازمان پيدا مي‌كند و رسماً از او به عنوان آهنگساز و سرپرست اركستر دعوت به كار مي‌شود. در هيئت خبرنگار براي روزنامه پست تهران (به سردبيري نعمت قاضي‌شكيب) و برنامه‌هاي راديو تهران كار مي‌كند و ابتكارات او مورد توجه قرار مي‌گيرد. استاد ابوالحسن صبا بدرود حيات مي‌گويد.
1340 ـ 1337: داريوش رفيعي زندگي را وداع مي‌كند. پرويز ياحقي به كار با ديگر خوانندگان مطرح ادامه مي‌دهد. برنامة "قصه شمع" با صداي او و نواب صفا ضبط مي‌شود. مهدي خالدي در تنظيم و ساخت و اجراي آهنگ‌ ـ ترانه‌ها به وي ياري مي‌كند. با همه‌گير شدن شايعه‌هايي درباره گرفتاري‌هاي جسمي او و چند هنرمند ديگر و طرح ترك اعتياد هنرمندان راديو در آن زمان، پرويز ياحقي همراه تني چند از ديگر هنرمندان بستري مي‌شود و بعد از ترك ابتلا به همراه نواب صفا و... به شيراز مي‌رود. كنسرتي به ياد‌ماندني در شيراز (با همكاري هاشم جاويد، حافظ‌شناس مشهور) اجرا مي‌كند. صفحات روزنامه‌ها و مجلات هنري سرشار از ستايش‌ها و انتقادها از او است.
1346ـ1341: پرويز ياحقي از چهره‌هاي ثابت برنامه گل‌ها مي‌شود. شيوه ويولون‌نوازي او شيوع مي‌يابد و برنامه‌هاي فراواني از هم‌نوازي او با ايرج، گلپايگاني و... ضبط مي‌شود. در دوره پيرنيا او با آزادي كامل در رفت و آمد به استوديوي شماره 8 و ضبط تك‌نوازي‌هايش، به دلخواه و به مقتضاي حال و الهام، مي‌دهند. شماري از شنيدني‌ترين برنامه‌هاي او در اين دوران در نوار پ‍ُر مي‌شود. در اين دوره فقط با خوانندگان زن كار مي‌كند. استادان: روح‌الله خالقي و مرتضي محجوبي از دنيا مي‌روند. اولين صفحات 45 دور او همراه آواز گلپايگاني در كمپاني رويال پر مي‌شود.
1349-1347: ياحقي در سكوت هنرمندان و بي‌اعتنايي اطرافيان دنيا را وداع مي‌گويد. پرويز ياحقي با پروانه امير‌افشار از شاگردان علي تجويدي آشنا مي‌شود و بعد از مدتي با او ازدواج مي‌كند. تعدادي آهنگ ـ ترانه براي صداي او مي‌سازد و اين دو، زوج خبرساز هنري در مجلات و روزنامه‌ها مي‌شوند. پيوند آن‌ها بعد از مدتي به طلاق مي‌انجامد، ولي ارتباط هنري حفظ مي‌شود.
1355ـ1350: داود پيرنيا از دنيا مي‌رود. وضعيت موسيقي راديو و برنامة گل‌ها عوض مي‌شود. پرويز ياحقي و تني چند از هنرمندان گل‌ها به سفارش و تبليغ اكبر گلپايگاني به كاباره‌ها مي‌روند و در آنجا برنامه اجرا مي‌كنند. آهنگ‌هاي او كماكان با اركستر بزرگ راديو و به سرپرستي جواد معروفي اجرا مي‌شود. سفرهاي متعدد به كشورهاي اروپايي و آمريكا مي‌رود. اولين نشانه‌هاي انزوا و گوشه‌گيري‌ از جمع در او آشكار مي‌شود. همنواز او رضا ورزنده از جهان مي‌رود.
1357ـ1356: آلبوم دو نواري «سلوهاي ياحقي» با مقدمه‌اي از بيژن ترقي منتشر مي‌شود. آخرين كنسرت‌هاي مدت زندگي خود بين مردم را در فاصلة‌ كمي تا وقوع انقلاب روي صحنه مي‌برد. با انقلاب، زمينه كاري تمام هنرمندان هم‌سنخ او از بين مي‌رود. عده‌اي مهاجرت مي‌كنند و ياحقي در گوشة منزلش انزوا مي‌گيرد.
1368ـ 1358: ياحقي و همكارانش از ادامه كار موسيقي در رسانه‌ها محروم مي‌شوند و حقوق آن‌ها نيز قطع مي‌گردد. او در منزل به نوازندگي و ضبط قطعاتش با كيفيت حرفه‌اي و تخصصي مي‌پردازد. هم‌نوازي‌هاي او با جواد معروفي، ناصر افتتاح، جليل شهناز، فضل‌الله توكل، فرهنگ شريف و... از اين زمان جدي مي‌شود. او در دستگاه حكومت نيز براي خود حامياني پيدا مي‌كند. همنواز او، امير ناصر افتتاح، زندگي را بدرود مي‌گويد. 

1378ـ 1369: ضبط‌هاي خصوصي او ادامه مي‌يابد. دوستانش كم‌كم از دنيا مي‌روند: حسين قوامي، محمودي خوانساري، جواد معروفي و... آلبوم سلوهاي ياحقي با عنوان طُرّه (1 و 2) منتشر مي‌شوند. آلبوم‌هاي ديگر با نام‌هاي طوبي  (1 و 2) و طراوت (1 و 2) به بازار مي‌آيند و خاطره ياحقي در دل‌ها دوباره زنده مي‌شود.
خواهرش در حادثه تصادف اتومبيل جانش را از دست مي‌دهد و مرگ او ضربة رواني مهلكي را به پرويز ياحقي وارد مي‌كند. اولين مصاحبه‌هاي خود در سالهاي بعد از انقلاب را با فروغ بهمن‌پور به انجام مي‌رساند.
1383ـ 1379: كسالت‌هاي روحي و افسردگي او شديد مي‌شود. براي معالجه به خارج از کشور مي‌رود و زود برمي‌‌گردد. فعاليت‌‌هايش را گسترش مي‌دهد و نوارهاي ديگري از او با نام راز و نياز، كيميا و... انتشار مي‌يابد.
1385ـ1384: در يك حادثه تصادف اتومبيل، پنجه چپش خرد مي‌شود. او را براي جراحي به آلمان مي‌برند. در بازگشت، انزوا و افسردگي او شدت مي‌يابد و او ديگر كسي را نمي‌بيند. تنهايي و سكوت او به مرزهاي نگران‌كننده‌اي مي‌رسد، با‌اين‌حال از تدوين آثار خود و واگذاري به حميد اسفندياري‌نيا ناشر مورد اعتماد خود غافل نيست. او هفته قبل از مرگ، آلبوم دو سي‌دي «مهر و مهتاب» را مي‌بيند.
11/11/1385 : مرگ در آپارتمانش در خيابان جردن، كوچه نيلوفر، علت مرگ او ايست قلبي اعلام شد. جهان‌شاه برومند و فريدون احتشامي كاشفان آخرين بقاياي پيكر رنج‌ديده پرويز ياحقي هستند. سه روز بعد در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاك سپرده مي‌شود. او از 35 سال پيش تا به حال تنها زندگي كرده و فرزندي نيز نداشته است .
( در اینجا لازم میدانم عرض کنم که ویلون را اصلا ساز مناسبی برای اجرای موسیقی ردیفی ایرانی نمیدانم و تازمانی که کمانچه وجود دارد هیچ نیازی به استفاده از ویلون نیست. هر ساز مربوط به زبان خودش میباشد .)

سروش بانیانی

+ نوشته شده توسط سروش بانیانی در چهارشنبه 8 خرداد1387 و ساعت |

تور بين المللي دوچرخه سواري آذربايجان

چرخ و سرعت

بيست و سومين تور بين المللي دوچرخه سواري آذربايجان در تبريزآغاز شد.

+ نوشته شده توسط شبنم باقری در شنبه 4 خرداد1387 و ساعت |

آخر با اين دخترك چه كنیم؟

 كوثر برادران - يادگار عليرضا برادران، شهيد C-130

اصلاً چمان شده؟ خوابيم يا كه بيدار؟ اگر بيداريم اين صورت واقعي ماست كه چشمانش بهت دارد به گران؟ بغض كه گلوي مرا چسبيده و به اعماق وجودم چنگ مي‌زند. آخر با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

دستان من كه مي‌لرزد.نه!اين غم گران كه حالا بر سرم ويران شده را چگونه تاب آورم؟ نكن اي قبركن كه جگر گوشه دوست عزيزمان عليرضا هنوز زود است رخ در نقاب خاك كشد. پس چه كنم خدايا با اين همه صبر و حكمت؟ در آغوشم بگيرمش؟ به هيچ كس ندهم؟ بدهم به مرد قبركن همو كه براي من هم روزي خواهد كند؟

كوثر را چگونه و با كدام دست به خاكش بسپرم؟ به خدا قسم كه «سوگند» تاب اين دوري را ندارد. و من سخت حيرانم. دستان خاك آلود مرد قبركن خيالم را برهم مي‌زند. خدايا مرا چه شده است كه كلماتي در جمله‌هايم بي‌اختيار به رقص درآمده‌اند؟ رقصي كه آوار غم است نه نشاط يك روز طرب‌انگيز تولد.

و من مانده‌ام با خيالي آزرده از ناملايمتي‌هاي روزگار. من مانده‌ام با چشماني كه چاه اشكش خشكيده. من مانده‌ام با تابوتي سرد كه زانوانم تاب ايستادن براي نمازش را ندارد. من مانده‌ام با بغضي كه در گلوي پدر، پشت در اتاق عمل با صداي نخستين گريه نوزادش تركيده و من مانده‌ام با آن همه اميد.

نه! مرد قبركن امانم را بريده. خدايا چه كنم با اين همه صبر و حكمت؟ خدايا من مانده‌ام با تابوتي سرد با دختركي سفيد پوشيده و دستان خاكي كه مي‌خواهد او را از من بگيرد. من چگونه اين همه غم را فرياد كنم تا ناشنواهاي اين دور و بر هم بشنوند صدايم را؟ خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

نگاه پر معناي عليرضا هم امانم را بريده. من بغض دارم خدايا بغضي كه گلويم را چسبيده و نمي‌تركد و اي كاش كه بتركد و اي كاش اگر تركيد ضجه‌هايم را تاب آورند.

من، كوثر و يك مرد قبر كن در مرز اين دنياي خاكي در سراشيبي آخر با هم چه كنيم؟ با اين پاهاي سست و ناتوان كه مي‌لرزند و همه فكر مي‌كنند از ترس است؛ چه كنم. خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

-------------------------------------------------

كوثر در يكي از روزهاي اوايل ارديبهشت بر اثر يك حادثه، راه تنفسش مسدود شد و در پي بروز مشكلات حاد قلبي و مغزي به بيمارستان لقمان تهران منتقل گرديد.

سرانجام پس از نزديك به 3 هفته كه در حالت كما به سر مي‌برد ، تلاش بي دريغ پزشكان بيمارستان نيز بي‌نتيجه ماند و كوثر ديده از جهان فرو بست.

از عليرضا برادران دو دختر دوقلو به نامهاي كوثر و سوگند به يادگار مانده بود كه با پرواز كوثر، اينك سوگند تنها التيام بخش زخمهاي مادرش خواهد بود.

كوثر كه 5 سال بيشتر نداشت تنها 2 سال پس از پرواز سرخ شهيد برادران ، گويي دوري‌ پدر را تاب نياورد و معصومانه به سوي او شتافت.

------------------------------------------------------------

رحمت و آمرزش الهی بر شهید علیرضا برادران (عکاس شهید خبرگزاری فارس حادثه سیاه سقوط هواپیمای ‍نمایندگان رسانه ها) و دختر دلبندش کوثر.

+ نوشته شده توسط آرمین سلیمانی در پنجشنبه 2 خرداد1387 و ساعت |